خرید بک لینک

"«الیاس» با اسب سرخش، كه اسبی معمولی نبود، به دستور پیامبر (ص) برای مسلمان كردن مردم قبیله ربیع، كه عمویش حارث رئیس قبیله بود، به راه میافتد. خواهرزادهاش، تیهان یازدهساله، نیمههای شب بدون اطلاع مادر به او میپیوندد. در راه با دو پیرمرد كه از دست راهزنان گریختهاند، برخورد میكنند و آن دو نیز به آنها میپیوندند. بعد از تحمل مشقاتی به قبیله ربیع، كه بین مكه و یمن قرار داشت، میرسند، ولی حارث و مردم آنجا، آنها را نمیپذیرند، به ناچار به غاری پناه میبرند. الیاس در نیمههای شب مورد اصابت تیر دو راهزن قرار میگیرد و به تیهان و فیروز، كه پسربچهای مهربان و برده بود و مخفیانه برای آنها غذا آورده بود، میگوید كه سوار اسب سرخ شوند و به سوی مكه بگریزند. الیاس قبلا در خواب دیده بود كه پیامبر همه را برای آخرین بار به مكه دعوت كرده است. تیهان و فیروز سوار بر اسب میشوند و راهزنان به تعقیب آنها میپردازند تا اینكه به بركهای میرسند و اسب ناگهان به زبان آمده و میگوید كه دو تار مو از یال من بكنید و در آب بیندازید. فیروز و تیهان، این كار را انجام میدهند و در مقابل چشمان بهتزده آنان، دو تار مو تبدیل به دو مار قویهیكل میشوند كه راهزنان با دیدن آنها پا به فرار میگذارند. تیهان از هوش میرود و وقتی به هوش میآید میبیند كه اسب با فیروز در حال صحبت كردن است. اسب میگوید كه من از آسمان چهارم آمدهام و فرشته هستم كه یك لحظه در عبادت خداوند سستی كردم و به اینجا فرستاده شدم و تنها زمانی میتوانم به آسمان برگردم كه فرشتهای زمینی را با خود به آسمان ببرم. تلاش وی برای یافتن فرشتهای زمینی ادامه داستان را شكل میدهد."

برچسب: معرفی,آسمان,چهارم,رمانی,درباره, نویسنده: هلیا عباسی تاريخ: جمعه 7 مهر 1396 ساعت: 7:46

صفحه بندی